|
کم کم شبیه ماه به ایوان رسیده ای از انتهای شب چه شتابان رسیده ای یک طعم تلخ بود و فالی که آخرش با کوله ات تو از ته فنجان رسیده ای چشمان نا امید تو صد... نه !... هزار شعر باور بکن عزیز ، به دیوان رسیده ای خورشید دستهای تو یک گرمی عجیب از فصل سرد شهر گریزان رسیده ای ساحل برای وسعت موجت چه کوچک است دریای خوب من تو به طوفان رسیده ای بعد از هجوم آنهمه وحشت صبور باش شاید برای این من ِ ویران رسیده ای یگانه مرادیان شهریور 88
همین که یاد تو باشم برای من کافی ست نیامدی تو هنوز و امید من باقی ست بدون تو نفسم روی شیشه یخ زده و در این بهار دوباره هوا زمستانی ست تمام ثانیه ها را شمردم و حتی ... و ترس من همه از انتظار ِ تو خالی ست تو خوب باش دوباره و مهربانی کن بیا ، به وعده وفا کن ، نگو که پوشالی ست ! تو بوی گند زمین را شنیده ای بی شک ، پر از عفونت و مردار و خون و بیماری ست ... که دست شسته ای از ما چنین و می دانی که روزگار خرابی و شهر ِ ویرانی ست زمین برای قدم های محکمت سست است نگاه ماه پر از شک و از یقین خالی ست نگو که جمعه می آیی ، خوشم نمی آید که روز دور و عجیب و غریب ِ بی حالی ست ولی بیا ، تو بیا جمعه یا که شنبه ، فقط بدان که دل همه تردید و فکر ِ ایمانی ست « یگانه مرادیان » اردیبهشت 88
امسال بهار بی تو یعنی پاییز تقویم به گور پدرش می خندد * بالاخره سال 87 هم بارش را بست و رفت ... سال خوبی نبود... انگار 7 این عدد مقدس اصلا با ما سر سازگاری ندارد و تا داغی به دلمان نگذارد بی خیال نمی شود . اول 77 بود که جای زخمش هنوز بر دلمان تازه است و این هم از 87...! چه می شود کرد......؟! به هر حال گذشت ...تنها چشم به راه روزهای 88 تازه ام که امیدوارم سال خوبی برای همه مان باشد . روز نوتان مبارک پ ن :تازگی ها حوصله خودم را هم ندارم و عاجزانه از خدا می خواهم که« حول حالنا الی احسن الحال» ______________________ * جلیل صفر بیگی
طلوع یک صدا شدی در این سکوت تار ما دو بال بی قفس شدی برای بسته بال ها چراغ...نه!...ستاره...نه!... تو آفتاب ما شدی که از دل شب آمدی و صبح کرده ای بپا و بعد تو برای من چه آسمان غریبه شد نه یک سپیده سر زده نه یک طلوع آشنا چه حرف ها که بر لبم اسیر این سکوت شد شهامتی نمانده تا که سر دهم ترانه را تمام خاطرات تو اگر چه گم شده ولی به خاطر تو زنده ام به یاد آن بهار ها " یگانه مرادیان"
امشب كه داشتم درس مي خوندم وقتي به اين آيه رسيدم احساس كم سابقه اي بهم دست داد ... نمي دونم يه جوري شدم...... «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم شما چطور؟
احمد شاملو
When I born, I black When I grow up, I black When I go in sun, I black When I scared, I black When I sick, I black and when I die, I STILL black… and you white fellow… When you born, you pink When you grow up, you white When you go in sun, you red When you cold, you blue When you scared, you yellow and when you die, you grey… and you calling me colored?!!! پ.ن: بالاخره وبلاگ من هم یک ساله شد!
شروع شعر من شدی نمی رسد به آخر اين هنوز هم به ياد تو پر از ترانه مي شوم مخاطب هميشگی تو باز هم كه غايبی تو را رها نمی كند دلم ،خودت كه شاهدی ببخش چشم من اگر به گريه مبتلا شده ببین که یادگار تو دو چشم خيس من شده "یگانه مرادیان"
...وای ما چقدر خوشبختیم زمانی به وسعت یک روز به نام ماست بی خیال ۳۶۴ روز دیگر زندگی شاید همین یک روز باشد که به نام ماست ـ و نه از آن ما ـ و شاید بتوان طعم تلخ یک سال را با شیرینی تند این روز از یاد برد و همچنان شادمان و مبهوت فریاد زد: « وای ما چقدر خوشبختیم !» "یگانه مرادیان"
(عکس قرن) زندگی در قرن وحشت اینچنین بی رنگ و روست مرده خواران را چنین جان دادن ما آرزوست آه ما هم می رویم از این زمین دل می کنیم بعد رفتن بر سر اجساد بی جان های و هوست بی شک اینجا عقربه چون ما اسیر جاده شد کاین چنین در تار و پود لحظه ها در جستجوست نغمه هامان در سکوتی بی تپش از یاد رفت دیگر این آوای غم کی می رود تا کوی دوست؟ ما ز هم دوریم و اما با غم هم آشنا قلب من با وحشت بیگانگی ها روبروست! « یگانه مرادیان»
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آواى سرخ |