تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز

 

 

کم کم شبیه ماه به ایوان رسیده ای

از انتهای شب چه شتابان رسیده ای

 

یک طعم تلخ بود و فالی که آخرش

با کوله ات تو از ته فنجان رسیده ای

 

چشمان نا امید تو صد... نه !... هزار شعر

باور بکن عزیز ، به دیوان رسیده ای

 

خورشید دستهای تو یک گرمی عجیب

از فصل سرد شهر گریزان رسیده ای

 

ساحل برای وسعت موجت چه کوچک است

دریای خوب من تو به طوفان رسیده ای

 

بعد از هجوم آنهمه وحشت صبور باش

شاید برای این من ِ ویران رسیده ای

 

 

یگانه مرادیان

شهریور 88

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت16:47توسط یگانه مرادیان | |

 

 

 

 

همین که یاد تو باشم برای من کافی ست

نیامدی تو هنوز و امید من باقی ست

 

بدون تو نفسم روی شیشه یخ زده و

در این بهار دوباره هوا زمستانی ست

 

تمام ثانیه ها را شمردم و حتی ...

و ترس من همه از انتظار ِ تو خالی ست

 

تو خوب باش دوباره و مهربانی کن

بیا ، به وعده وفا کن ، نگو که پوشالی ست !

 

تو بوی گند زمین را شنیده ای بی شک ،

پر از عفونت و مردار و خون و بیماری ست ...

 

که دست شسته ای از ما چنین و می دانی

که روزگار خرابی و شهر ِ ویرانی ست

 

زمین برای قدم های محکمت سست است

نگاه ماه پر از شک و از یقین خالی ست

 

نگو که جمعه می آیی ، خوشم نمی آید

که روز دور و عجیب و غریب ِ بی حالی ست

 

ولی بیا ، تو بیا جمعه یا که شنبه ، فقط

بدان که دل همه تردید و فکر ِ ایمانی ست

 

 

« یگانه مرادیان »

اردیبهشت 88

+نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت19:50توسط یگانه مرادیان | |

   

 

 امسال بهار بی تو یعنی پاییز

                          تقویم به گور پدرش می خندد *

  بالاخره سال 87 هم بارش را بست و رفت ... سال خوبی نبود... انگار 7  این عدد مقدس اصلا با ما سر سازگاری ندارد و تا داغی به دلمان نگذارد بی خیال نمی شود . اول 77 بود که جای زخمش هنوز بر دلمان تازه است  و این هم از 87...! چه می شود کرد......؟!

به هر حال گذشت ...تنها چشم به راه روزهای 88 تازه ام که امیدوارم سال خوبی برای همه مان باشد . روز نوتان مبارک

 

پ ن :تازگی ها حوصله خودم را هم ندارم و عاجزانه از خدا می خواهم که« حول حالنا الی احسن الحال»    

 ______________________

* جلیل صفر بیگی

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت13:2توسط یگانه مرادیان | |

 

 

 

 

طلوع یک صدا شدی در این سکوت تار ما

دو بال بی قفس شدی برای بسته بال ها

 

چراغ...نه!...ستاره...نه!... تو آفتاب ما شدی

که از دل شب آمدی و صبح کرده ای بپا

 

و بعد تو برای من چه آسمان غریبه شد

نه یک سپیده سر زده نه یک طلوع آشنا

 

چه حرف ها که بر لبم اسیر این سکوت شد

شهامتی نمانده تا که سر دهم ترانه را

 

تمام خاطرات تو اگر چه گم شده ولی

به خاطر تو زنده ام به یاد آن بهار ها

 

" یگانه مرادیان"

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت23:21توسط یگانه مرادیان | |

امشب كه داشتم درس مي خوندم وقتي به اين آيه رسيدم احساس كم سابقه اي بهم دست داد ... نمي دونم يه جوري شدم......

«ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم
خداوند وضع هيچ گروهي را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود وضع خويش را دگرگون كنند.»
رعد 11

شما چطور؟ 

+نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت1:15توسط یگانه مرادیان | |

 
 
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را کنار تیرک ِ راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست،نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن ِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن ویاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزمست
سور عزای ما را به سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت10:24توسط یگانه مرادیان | |

 

When I born, I black

When I grow up, I black

When I go in sun, I black

When I scared, I black

When I sick, I black

and when I die, I STILL black…

and you white fellow…

When you born, you pink

When you grow up, you white

When you go in sun, you red

When you cold, you blue

When you scared, you yellow

and when you die, you grey…

and you calling me colored?!!!

 

 

پ.ن: بالاخره وبلاگ من هم یک ساله شد!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت14:37توسط یگانه مرادیان | |

 

شروع شعر من شدی نمی رسد به آخر اين
به داد دل نمی رسی چرا اميد آخرين؟

هنوز هم به ياد تو پر از ترانه مي شوم
ولی نمی رسد به تو صدای من كه نازنين

مخاطب هميشگی تو باز هم كه غايبی
شبی به خواب من بيا فقط ببينمت همين

تو را رها نمی كند دلم ،خودت كه شاهدی
چه داشت چشم مست تو در آن نگاه واپسين؟

 

ببخش چشم من اگر به گريه مبتلا شده
كمی صبور تر بيا دل شكسته ام ببين

ببین که یادگار تو دو چشم خيس من شده
و يك دل پر التهاب و داغ دوريت همين!

 

"یگانه مرادیان" 


+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت0:31توسط یگانه مرادیان | |

 

...وای ما چقدر خوشبختیم

زمانی به وسعت یک روز به نام ماست

بی خیال ۳۶۴ روز دیگر

زندگی شاید همین یک روز باشد

که به نام ماست ـ و نه از آن ما ـ

و شاید بتوان طعم تلخ یک سال را

با شیرینی تند این روز از یاد برد

و همچنان شادمان و مبهوت فریاد زد:

« وای ما چقدر خوشبختیم !»

 

 "یگانه مرادیان"

+نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت23:42توسط یگانه مرادیان | |

 

(عکس قرن) 

 

زندگی در قرن وحشت اینچنین بی رنگ و روست

مرده خواران را چنین جان دادن ما آرزوست

 

آه ما هم می رویم از این زمین دل می کنیم

بعد رفتن بر سر اجساد بی جان های و هوست

 

بی شک اینجا عقربه چون ما اسیر جاده شد

کاین چنین در تار و پود لحظه ها در جستجوست

 

نغمه هامان در سکوتی بی تپش از یاد رفت

دیگر این آوای غم کی می رود تا کوی دوست؟

 

ما ز هم دوریم و اما با غم هم آشنا

قلب من با وحشت بیگانگی ها روبروست!

 

« یگانه مرادیان» 


 

+نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت20:10توسط یگانه مرادیان | |